تدفین
مرگ
و باران را بگوی
در دشتِ فریاد
در غربت و غروب
آیینه و شکنجه
سـخـن
لهجهٔ نبرد
مردی برای گفتن
نوازش
با باران خسته
سمتِ شرقی غم
با تنهایی
همانند
صدای سنگی
ویران
خار خار
افرای تنها
مردی برای گفتن
بر گیسوان ِ باران
کـسی سخن میزد
با وقفه های گریه
تیشه ها و فرهاد ها
تازه های غم
آن روز ...
از قبیلۀ آوازهای غمگین
یک امشب را ...
دعا
جذامی ها
و از تلاوت آیینه...
هجرتِ زنبق ها
هزار میکده غم
زمینی و مغضوب
کوچی
مرگ
قِـصَـه
دیشب صدای باران
ذهن زخمی باد
شعر های عا شقانۀ باران
شب شرقی درد
شبی از تبار مصیبت
در فصل سایۀ خنجر
دروِ دل
ز ویرانه هایم
تا به صدا
...تا مزار ِ آخر
در باغ های آیینه
به خانۀ باد
اگر تو نیز
در مسیری همه جا سبزترین
از برای شبِ بیخوابی ها
... هنوز
از خاور و باختر
درختان بی ستاره
چراغ
جوانه
جنازه
جذامی ها
تلـخم سـوزانم
خار خار
با تمام حنجره
آوازِ مذاب
پناه ...
با یک چنار پیر
با قطره های خستۀ باران
آیینه های مشبک
تازه های غم
تا وادی سرسبزِ صـدا
تا به ویرانی غم
از سرزمین
کسی سخن میزد
هزار مرحلۀ سرنوشت
در دشت های گریه
آیینه در جوارِ عقوبت
از جوانی بادها
گفته ها
وطنم
تا به نزدیکترین حادثه
سبز و نایاب
بر مدارِ خدعه
کلبه ها
از قبیلۀ آواز های غمگین
...و نه روشنی نگاهی
من امشب را . . .
راهِ یکسویه
از خاور و باختر
هجرتِ زنبق ها
مردی که پاهای سنگی داشت
سمتِ شرقی غم
در شقاوتِ سکوتی بی آزرم
زنی که باران می فروخت
هزار میکده غم
یک امشب را...
منفجر نگشته ها
نوازش برای سرزمینم


رفعت حسینی